شعراي من
ندانستم آدم ها در زندگي آدم نيستند
در زندگي دري که به سوي خدا بود بسته اند
ندانستم مسلماني يعني اسلام بي خدا
يعني يک ادعاي بي مدعا
ندانستم چون ظلم ها بزرگ اند
آدميان سکوت را براي خود به دل بسته اند
ندانستم آدميان نمي توانند يک روز
قلبي که آکنده از عشق بود باز بگذارند
ندانستم جامعه ي آرماني من
که تحققش نفس يک هم نفس بود نفس ها بريده اند
ندانستم اگر اسم اسلام به خود گرفته اند
در هفت پشت گناه به خود گشوده اند
ندانستم دگر خدا بين اين آدميان غريب است
پايان شب سيه ، فريب است
ندانستم نمي توان با لبخندي
شکفت دل يک آدمي
ندانستم اشک ها و شعر هاي من
متحول نمي کند يک فريبنده اي
نمي دانم چرا واژه هايم سرد شده اند
در پس تاريکي شب بي معنا شده اند
نمي دانم چرا کلامم تلخ است
زير اسمان شب بي رنگ است
نمي دانم چرا هستي ام مي رود بر باد
خاطره هاي خوبم مي رود از ياد
خدا آفريدم تا بياموزم
من به دنيا آمدم و اموختم
خدا افريدم تا عشق بورزم
من با اندوخته هاي قلبم عشق ورزيدم
خدا آفريدم تا مرهم درد ديگران باشم
من هم طبابت آموختم
خدا آفريدم اما لحظه اي
من دگر باره تنها شدم
خدا در گوشم زمزمه کرد
يارت را هم برايت آفريدم
يادم مي آيد در دوران کودکي
در آغوش مادرم بودم
مادرم دعا مي خواند و
من در سکون گنگ معناي آن بودم
يادم مي آيد زمزمه هايش را به خاطر مي سپردم
قطره قطره اشک هايش را در دل مي شمردم
نمي دانستم معنايش چيست
فقط مي دانستم داستان عاشقانه ي عاشق و پيشگي است
اي خدا !
اکنون اين منم
مي دانم مادرم چه مي خواند
مي دانم براي چه قطره قطره اشک بر گونه هايش جاري بود
مي دانم چرا مرا در آغوش خود خوابانده بود
چرا ديگر مرا به آغوش نمي کشي
چرا ديگر مرا نمي بيني
چرا فرسخ ها از من فاصله گرفته اي ؟

